- نام حمید
- محل زندگی ناکجا آباد
آمار
حالا وقت یه استراحته!!
دلهره ؛ ترس ؛ اضطراب ...
آه .... رفتن بالاخره
منشا سر و صدا فعلا قطع شد ، وقت خوبیه برای کتاب خوندن ..
به شدت خودمو سانسور کردم !!
یکم وقت گذاشتم این برگه ها رو تصحیح کردم ؛ نمرات در حد بوندسلیگا ؛ انگار نه انگار چیزی به اینا یاد دادم ...
خیانت به فرهنگی در پوست تعاونی های فرهنگی
سبقت می گیری ، یه کامیونم جلوت سبز می شه ،به نظر دیگه تموم شد ، ولی تو یه چشم به هم زدن ورق برمی گرده ،
به خاطر یه مشت پول !!!
دارم احوال سيد هاي كلاس رو ميپرسم، تلفني تبريك مي گم .
این لیوان چای بوی آرامش میده ...
به به ، به به ، چه كتابخون شدم!!
دلواپسی های من...
خسته شدم امروز ، باید کتاب بخونم از جنس بادبادک باز
بابا در مورد مهماني دادن شعارش اين است : يا عالم و آدم را دعوت كن ي ا مهماني بي مهماني
صبح که رفتم مدرسه ، یکی از بچه ها با مادرش اومده بود ، طفلی بیماری خاصی داشت که چندسالی اذیتش می کرد ، از قضای روزگار یکی رو میشناختم که میتونست کمکش کنه ! و ... میفهمید دردشو ...
آمدی !!!
امروز پدر یکی از بچه ها اومده بود مدرسه ! درویشی بود واسه خودش ! ریش آلود و خرقه پوش! اونقدر قشنگ حرف می زد که نیم ساعت دیرتر رفتم کلاس(گوش مدیر کر)، دلش خیلی پر بود از این روزگار ... و ای روزگار...
وقت رفتنه ...
با گرگ دوستی کنید ولی همواره تبری در دست نگاهدارید. (ضرب المثل روسی)


