- نام آناهیتا
- محل زندگی ناکجا آباد
- بیوگرافی همینی که هست!
آمار
- 10دنبال شدگان
- 205دنبال کنندگان
- 98پستهای برگزیده
- 2190پستها
قصه ى شیرینى ست ... كودك چشم من از قصه ى تو مىخوابد ... قصه ى نغز نو از غصه تهى ست ... باز هم قصه بگو ... تا به آرامش دل ... سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ...
چقدر تفاوت است میان تو و تو ...
متنفرم از وقتی که دراز کشیدم و اشک میرود توی گوشم!!!
روز بی نظیری بود ... نقطه ی پایان این سال کذایی برای من همینجاست ... حتی وقتی حس تلخ خداحافظی و استرس سفر عضو جدا نشدنی اش باشند ... عین ساندویچ با نوشابه!
پیشکش ... ممنون از مهربان که همیشه با من هست! "همیــــشه" :)
شخصی را دور زدیم و بسی لذتش را بردیم ... تا که باشد برای من خط و نشان نکشد! (که به لطف همراهی های تو اگر نبود این ممکن غیر ممکن بود مهربان!)
گاهی فکر میکنم اگر نباشم تکلیف این همه آدمهایی که به شاخههایم دخیل بستهاند یا پشت تنهی بیرمقم پنهان شدهاند چه میشود؟! ... یا حتی تکلیف آدمهایی که روی تنهام خطی به یادگار کشیدهاند ...
امروز خستهام از رتق و فتق امور این همه آدم وابسته به من ...
آخرین دقایق آخرین روز کاری 88 ... و انتظار برای آخرین طرح !
چپ میرم ناهار دعوت میکنن ... راست میرم شام دعوت میکنن ... یکی نیس بگه بابا بیخیال شید من یکی رو ... اَی بابا !
از روزی که هنابانو گفت "جذام داری؟" حس خوبی ندارم ... انگار به خودم آمده باشم ... یا انگار که به تایید حرفش خودم را کاغذ پیچ کردم تا به دیگران نخورم ! یک جور قرنطینهی دردناک!
یه آدم چشم و دل پاک که از قضا corel هم نصب داشته باشه نداریم ؟ (فوری میباشد به جان خودم!)
وی ویو را خدا آزاد کرد ...
تمام تنم پر از زخمهایی شبیه تن ِ گرگور است ... میترسم یکی از همین شبها هجوم این همه تنهایی، آناهیتا را هم تبدیل به یک "سوسک" کند!
باز اینا نشستن سر تلفظ "ش" من کنفرانس گذاشتن ... کفری میشم یعنی اصن در حد پوووووووووف ! ...
ای بابا ... این همکارای زیر دو سال من هم که همش با هم قهرن ... یکی پا نمیشه یه حرکت محیر العقولی ژانگولری چیزی در بیاره بلکم خوابم بپره ...
میزان خواب آلودگی من الان از حد تصور خارجه ... کی حوصله کار داره این هفته آخری!
گاهی میشینم دَرد هامو یکی یکی با شرح و تفصیل مینویسم تو صفحه SMS بعد هر چی تو Phone book میگردم هیچ شماره ای پیدا نمی کنم که بتونم براش Send کنم و کلاً غم انگیز بی خیالش میشم!
افسوس ... نمی شود از بهار، پیراهن برید ... نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد ... سوزن ... در تن درخت کار نمی کند ... و به بارانی که می بارد ... نمی شود دگمه دوخت...
ماه اگر ماه باشد نقره ایش همه جا میپاشد ... حتی از پشت همین شیشهی رفلکس ... بیخود پرده عوض نکن بانو !











