- نام آنـــادي
- محل زندگی ناکجا آباد
آمار
- 9دنبال شدگان
- 166دنبال کنندگان
- 0پستهای برگزیده
- 3049پستها
حميدرضا هم رفت شهرشون واسه هميشه و ديروز با فيليسيتي رفتيم پيشش و قولوپ 4 سال گذشت پسر...
اصن هم من وحشي نيستم و اصن هم الكي داد و بيداد راه ننداختم....خوب كردم اصن...ايش!
كاراي اينترنت اين تئاتره رو هم دادن دست من.هرچي ميكشم از اين شازده خان مي كشم.همه جا ميره نظر ميده و بعد از من مايه مي زاره...اه اه اه...
باز ما دعوا كرديم و اون قهر كرد رفت.ديوونه!
:)) واي بعد از مدتها،به مقدار بسيار زياد چرند نوشتم توو وبلاگم و الان راحتم...ما دو دراز سيگار كشندگانيم....
من الان باید خواب باشم.حتی چشمام هم الان خوابیدن.اما تن ِ بی شعور ِ نفهم ِ من نمی خوابه.
بعد من رفتم پشت سن که سیگارکی بکشیم یهو دیدم اینم با نیش باز اومد...نفهمیدم از کجا باید فرار کنم..انقد شر و ور گفت که سیگار نازنینو مجبو شدم نصفه زیر پام له کنم.
امروز سر تمرین تئاتر امین میم هم اومده بود.فامیله این با فامیله من یکی.خیلی هم آدم هیزیه.شازده گفت اگه الان به این سلام بدی می پرسه شب کجایی!!
یه جواریی خیلی دوست دارم یه قضیه ایی پیش بیاد که من بتونم یه متلک در مورد "فرا..." بهت بگم.همینجوری محض خنکای ِ دل.
قرار شد برم يه چيزي بخورم گويا!!! چرا ديگه هيچ چيزي ندارم كه اينجا بگم؟؟؟ قبلن چقدر چرت و پرت داشتم!
شازده هم كه امروز رسيد به شهر و فقط از من ژرسيد كي ميبينمت؟منم گفتم سه شنبه...بعد يه چيزي توو مايه هاي فحش بهم داد كه من به علت اتمام شارژ نتونستم از خجالتش در بيام :|
الانم گوشنم شده است و ميرم يه چيزي بخورم...كلن اينقدر اين تعطيلات ِ @#$@#$ داره به من خوش مي گذره...همينجور هي دارم ركورد ساعتهاي خوابمو مي زنم
ياح ياح...وبلاگمو دوباره بدست آووردم..البته نه با اون آدرس قبلي..يه او به ته اش اضافه كردم...حالا هر چي به هر حال خوب و خوشحالمه!!
الهي...چقدر اينجا ماهه...مثه بچه ي آدم مي مونه...اصن ميام اينجا دلم شاد و شنگول ميشه...واي يادش بخير...واي دارم ميت ميشم از ذوق!
ا راستي من يه چندتا دوست پيدا كرده ام كه با آنها آداب معاشرت مي كنيم و من الان در مرحله ي دكيشن هستم.مخصوصآ اين شيدا كه خيلي كيمبيله مي باشد!
امتحانامو دادم و اميدوارم شاگرد الف نشم كه خيلي ضايع است...!! :-"
شازده يه فيلم داره كه فعلا توي آفه ...همين فردا پس فرداست كه بخوانش و اون بايد بره...يعد شايد من بتونم بشينم يكم خلوت كنم...
اصنم دوست ندارم يه وبلاگ ديگه بزنم كه...اصنم اعصابم خورد نيست و با شازده هم دعوا نكرديم كه!
جديدا يه جوري شدم.انگار اصلن حس خوبي ندارم و ديگه هم نخواهم داشت.يعني يه جورايي انگار دارم مثه بچه ي آدم زندگي مي كنم
به گمونم يه شونصد سالي از تمدن به دور بودم!چقدم همه چيز عوض شده!اي بابا چقد آدمو الكي گيج مي كنن ها!










